تبليغاتX
کتیبه آزادگی
سلام

یکی بود یکی نبود دو تا آدم بزرگ بودن، نه نه! اولش کوچیک بودن

آره اون دوتا کوچولو پا به پای هم بزرگ شدن، تجربه های زندگی، تلخی ها و خوشی هارو پنج سال تمام با هم از سر گذروندن. حالا اونا می خوان یه کار تازه کنن شایدم کار کهنه ست.

می دونید اونا می خوان که یه کم پیوندشونو محکمتر کنن و بعد...

یه زندگی جدید، یه دوره جدید...

راستش کمی می ترسن بزرگ شدن ترس داره مگه نه؟

براشون دعا کنید....

از امروز به بعد یه بازیه جدید شروع می کنیم، برامون دعا کنید تا از پس این بازی هم بربیایم. مرسی دوستام.

تولد عروسیمون مبارک!!  Smiley

+ نوشته شده توسط ف.ح در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 8:31 |
سلام دوستام.

شما فکر می کنید این تصویر یک قورباغه ست نه؟

اما من می گم اون یه اسبه!!!

 

چند لحظه صبر کنید...

 

 

پ.ن: این تصویرو یکی از دوستان برام میل کرده بود که بنظرم جالب اومد.

+ نوشته شده توسط ف.ح در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 10:8 |
سرم شلوغه خیلی زیاد. دیگه همون چند خط جمله های بی ربطی که بعضی وقتا می نوشتمم نمی تونم بنویسم.

چه بد!!!

سرم شلوغه. اما آدم مهمی شدم؟

خیلی بزرگ شدم؟

همه بهم احتیاج دارن که انقدر درگیر کارم؟

نه ! نه!

اصلا از این خبرا نیست دارم کارمند بانک می شم و درگیر کلاسای آموزشی .

وگرنه هنوزم نه مهمم نه بزرگم نه افاده ای. چه خوب!!!

فعلا ‌‌‌...

+ نوشته شده توسط ف.ح در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 14:59 |

 

بگو! 

چنگال خون آلود رسوا را

که اینک کشته ها از گور می خیزند!

یکی با کفش و دستارش، دگر با بوت و زولانه

فشرده خامه در چنگش!

که یعنی پیشه ام درس دبستان بود

سراسر استخوان های سفید گوشت پوسیده

به خندق پهلوی هم گشته قربانی!

 

ندا سر میدهد

اما! خطاب آتشین دارد

الا مردم - لا ملت - الا ای هموطن بشنو

" شهیدان گناه نا کردۀ ملک بدخشانیم"

چه شد قاتل؟ چه  شد جلاد ؟ همان نامرد بی پروا

که چشمش پردۀ ابلیس قدرت کور گردانید!

و با لاف دروغین دفتر رسوایی بار آورد

در آن شبها! که عمر شب بدست دیگران گردیده طولانی

برای صبحدم خواهان! گروه نور خواهان!

 

 --دولت محمد جوشن

پ .ن : گرچه دیر اما بخوانید بوی خاک را  فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش

 

+ نوشته شده توسط ف.ح در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 10:44 |
 

آهای تویی که اومدی دل بسوزونی...

   

+ نوشته شده توسط ف.ح در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 13:45 |
 هوا ابر شد

باران گرفت...

ما خیس نشدیم!

                 خدا خوب بودو ما   بد بودیم!


آسمان آسمان است هنوز و عشق شریف خواهد بود تا ابد

شاید
         باید نقبی به خودمان بزنیم

نمی دانم

          ما تهی شده ایم؟

+ نوشته شده توسط ف.ح در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 15:8 |
                                                    

دیروز که از دانشگاه برمی گشتم خونه حسابی بارون خوردم. می دونم قصه ای تکراریه اما منم بی وقفه یاد اونروزا افتادم.

اونروزایی که فکر می کردم خوشبخترین دختر دنیام. اونروزایی که اگرچه کمیت آشناییمون ناچیز بود اما از کیفیت بالاش طربناک بود.

 جفتمون تو اراک درس می خوندیم. اونروز با اینکه خطر کمیته ایهای اراک که هر لحظه امکان داشت سربرسن تهدیدمون می کرد اما چیزی حدود یک ساعت زیر بارون با هم راه رفتیم و رازو نیاز...

لعنت به این روزگار!

نه! نه! لعنت به این آدما. آره آدما روزگارو بد می کنن.(شما به دل گیرید خودمو میگم)

اینروزا با این همه طول آشنایی هیچی از اون کیفیته باقی نمونده.

بگذریم...

بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره

حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره                                                                 

بوی باران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 زند دیشب که رسیدم خونه یکساعت تمام بغض بیات ۳ روز مونده رو با تحقیر له شدن غرور زیر دوش حموم باریدم. نتیجه اش اینکه با وجود چشمای پف کرده امروز صبحم ولی حسابی آروم شدم. دست خدا درد نکنه که این اشکا رو آفرید.

+ نوشته شده توسط ف.ح در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 16:37 |
 

بخوانید از نادر نادرپور که از تصنیفهای کهنه دلزده است:

در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهربا این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:

                            آه ای امید غایب!  آیا زمان آمدنت نیست؟

 

 از حمید مصدق که از زبان قطره‌های باران می گوید:

   و گوش‌ کن که دیگر در شب دیگر سکوت نیست این صدای باران است...

و  نیز...

...با تو اکنون چه فراموشیها

با من اکنون چه نشستنها ،خاموشیهاست.

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند.

 

   و خطی از اخوان که تقدیریست ازلی بر کتیبه‌ای:

 و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت...

 

زند سلام دوستام. نشستم پشت کامپیوترم از شانس بد امروز اینجا هم (محل کارم) سوت و کوره دلم گرفته بود یه کم شعر خوندم واسه حالم خوب بود چند خطم اینجا نوشتم.

 

+ نوشته شده توسط ف.ح در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 10:21 |
 

پیش از آنکه دیر شود به حرفهایم گوش کن, به توان معجزه ام ایمان آور, مَرد رویاهای من...

من به تو اعجاز را درک کرده ام.

به محبتت نیازمندم هر چند که می دانم زین پس نخواهم توانست به محبت تو را همراه خود لابلای ثانیه ها بکشم. چرا که نه تو آن فیلی, نه عشق من ریسمانی محکم که بتوانم به محبت با تار مویی تو را بکشم.

بیا و نیکی کن " مجالی ده برای تشرف به آیین عشق ".

 یادآور روزی را که در حضور چندین نفر با یکدیگر پیمان بستیم.

مگذار که در ذهنت تنها یک اسم پنج حرفی از من باقی بماند. بگذار در یادت جاودان باشم.

تو می توانی چونان نوری تابناک, الهام گرفته از ع ش ق, بر این کلبه تاریک بتابی

 

  دگي به همان خدای دوست داشتنی قسم دوستت می دارم. 

+ نوشته شده توسط ف.ح در چهارشنبه 22 فروردین1386 و ساعت 15:48 |
 

سلاخان اندیشه

              فکرهای ترسیده

                             مغزهای آویخته

             رستاخیز در پرهیز

                              استخوان عصر‌‌   کبود

            فراخوان سکوت برگرده فریاد

                                          هیس!!!

            تلاطم...زندانی رکود

                                 فراز ... برده فرود

           تسکین... ملول درد

                                علاج... حرام

          وسوسهُ رویش را به آتش می کشند

                             هیزم... صای من و توست

         قفل ها خواب کلید می بینند

 صیادان بر بالین حوض .. شکارچیان موج اند

تبرها عمود هر فریاد را در امتداد افق خواهانند

        جرم از سیاهی کلاغ ها نیست

                 اینجا مجال سفید زیستن نداده اند.

              

             vsdvvsd.JPGnahidkeshavarz.JPG

  

   و اینک بلبلان پر بسته همچنان در کنج قفس گرفتارند....

 به جرم سنگین جمع آوری امضاء در پارک لاله در روز خوش سیزده بدر.

بخوابید که شهر در امن و امان است...

 

+ نوشته شده توسط ف.ح در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 13:14 |